تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

بابا دو بخش دارد..یک بخش روی نیزه یک بخش روی صحرا...یاکاشف الکرب عن وجه الحسین..اکشف کربی بحق اخیک

سلام مامانمممم...دلیل نمیشه چون نیستی روزتو تبریک نگم

مامان فاطمه

تولدت مبارک...

ولی سخته..هر سال یواشکی کادوتو قایم می کردیم تا به امروز برسیم...

به امروز رسیدیم و تو رفتی


برچسب‌ها: مامانم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:12  توسط آبجی سمیه!  | 
گیرم که نباشی

گیرم که هم آغوش خاک باشی

نمی شود که شمع تولدت را فوت نکنی

مادر اردیبهشتی من...

شناسنامه ات 10 اردیبهشت را فریاد می زند....

نشد که باشی...اما می دانم فرشته ها  تولد بهشتی برایت می گیرند

تولدت مبارک مادرم

یه فاتحه...هدیه روز تولد مادرم


برچسب‌ها: مامانم
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:58  توسط آبجی سمیه!  | 
امشب دلم زینبیه اس...

حس می کنم حال زینب رو...

امن یجیب بخوان برای مادرت زینب...

...

امشب دلم پیش مامان فاطمه اس... به تن کبودش که به خاک سپردیم..به امن یجیب هایی که شفا ندادند...

چقدر همدردم با تو زینب...


برچسب‌ها: مامانم
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:12  توسط آبجی سمیه!  | 

دل بی" تو " درون سینه ام می گندد
غم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می خندد

مامانم...فردا کنار همیم...ولی عید...نداریم چون جای بوسه های تو روی گونه های ما خالی می مونه

...

ولی سال نو شما مبارک..سال خوبی داشته باشید


برچسب‌ها: مامانم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 23:57  توسط آبجی سمیه!  | 

آن چشمها هنوز رهایم نمی کنند

فکری به حال دغدغه هایم نمی کننذ

من دفتری پر از غزلم،از ترانه ام

لب هایت عاشقانه هجایم نمی کنند

آواز گام های غزل ساز تو چرا

از انحنای کوچه صدایم نمی کند

من زخمیه هزار زبان تغزلم

آن دستهای گرم دوایم نمی کنند

آن خاطرات گم شده در ذهن بادها

یک لحظه بی تو از تو جدایم نمی کنند

آن چشمها که عامل ویرانی من است

یک قطره گریه نیز برایم نمی کنند

فردا مراسم چهلم مادرمه....نمی دونم چه جوری این روزها می گذره...ولی حس می کنم بعد چهل روز وقت برگشتنته...خونه بدون تو زندونه...



برچسب‌ها: مامانم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 13:2  توسط آبجی سمیه!  | 

فردا قراره با بی قراری برگردم تو خونه ای که نفس های مادر تو وجب به وجبش پراکنده نیست....

 

باورم نیست...باورم نیست که امشب بهم زنگ نزنی ..نپرسی فردا کی راه می افتی.... نگی که غذایی که دوست دارم رو سفره حاضره...باورم نیست که فردا قبل رسیدن به خونه باید برم سر مزارت...مزاری که تنهایی مو رو به رخم می کشه...دارم بر می گردم و بغض هایی که اینجا نشکوندم رو کنار خودت تو گلو واکنم...

باورم نیست که نیستی...کاش فقط یه ثانیه چشماتو وا می کردی...کاش می شد دستتو بگیرم بگم خسته ام از بی مادری....

 


برچسب‌ها: مامانم
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 18:15  توسط آبجی سمیه! 

دلم می خواد زنگ بزنم خونه و باهات حرف بزنم...مامانم...دارم خفه میشم از این همه بغضی که قورت می دم....پنج شنبه جز عکسی از مزارت چیزی نداشتم...مامان دلم برات تنگه....

 میشه برگردی؟

....

ممنونم از پیام هاتون...همدردی هاتون...


برچسب‌ها: مامانم
+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 19:19  توسط آبجی سمیه!  | 
هیچی نمی تونم بگم...هفت روز گذشته از جمعه ای که قرار بود مادرم بیاد خونه...قرار بود بیاد خونه، قرار بود بیاد خونه ولی رفت...یعنی یه نفر نیست تو این دنیا بزن تو صورت من بگه دختر پاشو یه هفه کابوس طولانی تموم شده...مادرت رو همون تخت دراز کشیده داره نفس می کشه...بس کن..ولی هر روز اون خاک و اون چادر مشکی هی نهیب می زنه که مادر زیر اون چهار تا سنگ لحد و اون چند تا بلوک...بعد نماز میت به خواب رفته...

مامانم....چقدر گونه هات سرد بود...چه گونه هات سرد بود که میزبان آخرین بوسه های ما شد

مامان...بدجور قالمون گذاشتی..هیچوقت اینجوری نبودی...مگه قرار نبود بیای خونه..الان کجایی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 22:43  توسط آبجی سمیه!  | 
دکترا از مادرم قطع امید کردن..

تو را به هر کسی که می پرستینش دعا کنید

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 15:49  توسط آبجی سمیه!  | 
سلام دوستای عزیزتر جان....


مادرم به سی سی یو منتقل شد و شکر خدا از کما خارج شده...ولی حافظه اش رو  از دست داده که امیدوارم موقتی باشه...


مدیون دعاهاتون هستم...مدیون همدردی هاتون...شرمسار این همه خوبی ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 10:55  توسط آبجی سمیه!  |